بسم اللّه
دوشنبه 10 آذر 1399

پذیرایی به بهای عفو قاتل

1394/10/10

   به نام خدا

                                                                                                 پذیرایی به بهای عفو قاتل

 

    دهانشان از تعجب بخاطر این همه میهمان نوازی باز مانده بود حسن و احمد را می گویم آنها تصمیم گرفته بودند امسال در پیاده روی بزرگ اربعین امام حسین ع شرکت کنند و اربعین  را در کنار مرقد آن امام همام باشند ولی انتظار این چنین استقبالی را نداشتند بعد از این که ویزایشان را مهر کردند و وارد خاک عراق شدند خیل عظیمی از انسان ها، پیر و جوان، حتی خانم های نوزاد در آغوش به سمت کربلا در حرکت بودند و عده ای با برپایی چادرهایی که به آن موکب می گفتند از زائران به طرق مختلف مشغول پذیرایی بودند حسن کمی نگران به نظر می رسید و احمد نیز این موضوع را اندکی دریافته بود چندبار  از حسن علت را جویا شد ولی او طفره می رفت تا این که خود ماجرا را بازگو کرد و گفت: ببین احمد می ترسم در وسط راه با وضعیتی جسمانی نامساعدی که دارم از پیاده روی باز بمانم و وبال گردن تو شوم و از همه مهمتر از این سعادت بزرگ زیارت محروم گردم و بعد چشمانش پر اشک شد و با بغضی گفت: آقاجان:

          گر در طلبت رنجی ما را برسد شاید             چون عشق حرم باشد سهلست بیابان‌ ها

  احمد که تازه متوجه موضوع شده بود گفت: حسن جان، تو به خاطر این موضوع کوچک ناراحتی؟ تو فکر می کنی ما خودسر راه افتادیم و یا این همه مردم که مشغول خدمت رسانی هستند بی جهت اینجا آمدند؟ همه از الطاف امام حسین ع است. به قول شاعر:

           در مجلس عزایش بیگانه ره ندارد             ما را اگر گذر بود این دعوت حسین است

    پس اسرای کربلا چگونه با آن وضعیت روحی و جسمی بیابان های عراق و شام را طی کردند؟

     حسن که از سخنان احمد آرامشی خاص به او دست داده بود این بار محکم تر از قبل قدم بر می داشت در طول مسیر عده ای آب و چای و غذا پخش می کردند در کنار جاده مردی موکتی پهن کرده بود چون ظهر هنگام بود همان جا وضو گرفتند و روی آن موکت مشغول نماز شدند وقتی نمازشان اتمام یافت مرد سفره ی غذا را پهن کرده بود و بعد از غذا مرد شروع به ماساژ پاهای آن دو کرد و کفش های واکس خورده آنها را تحویل داد و هردو بعد از تشکر فراوان دوباره راه کربلا را در پیش گرفتند عصر هنگام فرا رسید هوا دیگر به تاریکی می گرایید حسن گفت: احمد بهتر است شب را در جایی اقامت کنیم ببین من کمی دورتر یک نوری می بینم برویم شاید اجازه اقامت در منزلشان را بدهند و اگر هم جا نداشته باشند ما که کیسه خواب آوردیم کنار آن منزل می خوابیم باز امن تر از بیابان است.

    احمد گفت: ولی ما که زبان عربی نمی دانیم!

    حسن گفت: نگران نباش نام آقا امام حسین ع بهترین زبان و رمز مشترک ماست.

    بعد از نیم ساعتی به یک آبادی کوچک رسیدند  یک منزل دو طبقه کنار آبادی خودنمایی می کرد و پرچم سیاهی بر بامش نصب شده بود  حسن زنگ طبقه ی اول ساختمان را به صدا درآورد ولی جوابی نشنید پس زنگ طبقه ی دوم ساختمان را فشار داد مردی از پله ها پایین آمد و در را باز کرد حسن گفت: سلام علیکم یا اخی ما زائر امام حسین ع.

  مرد عرب نگاهی به آنها انداخت و گفت: علیکم السلام و رحمه الله، خوش آمدید منزل خودتان است.

   حسن و احمد از صحبت فارسی آن مرد متعجب مانده بودند خواستند وارد منزل شوند که ناگاه درب کناری ساختمان یعنی طبقه اول هم باز شد و مرد دیگری نیز بیرون آمد و چون زبان فارسی بلد نبود با لبخند و اشاره از آنها خواست که به منزل او بروند ولی مرد اولی مانع شد که باز اتفاق ناخوشایندی روی داد و آن دو مرد باهم درگیری لفظی پیدا نمودند حسن و احمد که از زبان عربی و علت دعوای آنان چیزی متوجه نمی شدند و فقط می دانستند بانی دعوا آنها هستند از این که زنگ این در را به صدا درآوردند شرمگین و ناراحت بودند و نمی دانستند چه کاری باید انجام دهند خواستند برگردند که دعوای لفظی آن دو مرد دقایقی بعد پایان یافت و مرد اولی چیزی آهسته به گوش مرد دوم گفت که ناگاه مرد طبقه اول ساکت شد و سر به زیر انداخت به کنار درب منزلش رفت و با حسرت به حسن و احمد نگریست و به شدت گریست. مرد طبقه دوم هم انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده و پیروز میدان شده، دوباره با لبخند و به زبان فارسی هردو را به منزل خویش دعوت و داخل خانه برد.

    احمد و حسن با ناراحتی  وارد خانه شدند و از پله های راهرو تنگ خانه بالا رفتند،  ابتدا وضویی گرفته و در گوشه ای از اتاق مشغول نماز شدند و وقتی که از نماز فارغ شدند مرد عرب به اتفاق فرزندانش بساط شام مفصلی را چیده بودند در حالی که وضعیت منزل و لباس آنها نشان می داد که از وضعیت اقتصادی خوبی برخوردار نیستند. مرد عرب با خوشحالی آنها را به شام دعوت کرد و گفت: شما مهمان امام حسین ع هستید و احترامتان واجب.

   ولی احمد و حسن که شاهد درگیری لفظی او با مرد همسایه بودند و چهره ی گریان آن مرد ساکن طبقه اول را دیده بودند دیگر میلی به غذا خوردن نداشتند و هردو از صاحب خانه عذر خواستند و در گوشه ای از اتاق نشستند. مرد صاحبخانه گفت: می دانید اینجا اگر از غذای ما نخورید ما توهین به خود می دانیم چون رسم عرب این است.

   حسن با کمی لکنت گفت: ما فکر می کنیم رفتار شما با همسایه طبقه ی اولتان صحیح نبوده است و باید در رفتارتان تجدید نظر می کردید.

   مرد عرب خنده ای کرد و گفت: ای جوانان مهمان امام، هیچ وقت عجولانه قضاوت نکنید شما که  از ماجرا خبر ندارید من به آن مرد غیر از خوبی کار دیگری نکردم

  حسن باز با حیرت نگاهی به مرد عرب انداخت و گفت: ولی شما ابهت یک مرد را جلوی ما شکستید و با حرفی که به او زدید و ما نفهمیدیم او را به گریه انداختید.

   مرد عرب دوباره لبخندی زد و گفت: باز قضاوت عجولانه می کنید پس صبر کنید تا ماجرا را شرح بدهم من اکنون می خواستم لب جاده بروم تا اگر زائر اربعینی دیدم شب به منزل بیاورم که در این حین امام حسین ع خود شما را به اینجا حواله داد و راضی نشد من به زحمت بیافتم هرچند رحمت بود و سپس چشمانش پر اشک شد و گفت: دعوای من با آن همسایه پایینی به خاطر این بود که او می خواست شما را به منزل خودش ببرد و مرا از فیض نوکری محروم کند و من این اجازه را به او ندادم.

   حسن گفت: ولی ما باز فکر می کنیم شما حرف رکیکی به او زدید و قلب او را شکستید.

  مرد عرب گفت: من مسلمانم و نوکر امام حسین ع، نمی خواستم این مطلب را بگویم چون ثواب اعمال پنهان باشد چند برابر می شود. پسر آن مرد در یک نزاع از روی غرور نادانی، پسر جوان مرا به قتل رسانده بود و منتظر  اجرای حکم اعدام فرزندش بود و الان در یک لحظه از من درخواستی کرد و گفت: یا اخی، به شرطی اجازه می دهم که این زائران امام حسین ع را به منزل ببرید که از خون فرزندت بگذری و پسر مرا عفو کنی و من دیدم لحظه و دم امتحان است و اگر اندکی دیر بجنبم مهمانان آقا را از دست می دهم و از این امتحان مردود بیرون می آیم و بلافاصله آهسته گفتم: فرزندت را بخشیدم و آن مرد دیگر ساکت شد و شروع به گریستن کرد.

   حسن و احمد لحظاتی به هم مات و حیران نگریستند سپس از قضاوت زود هنگام خویش شرمگین شدند و هر دو به سمت جوانمرد عرب رفته و او را در آغوش کشیده و های های گریستند.


اطلاعات اثر
کد QR اثر
عنوان اثرپذیرایی به بهای عفو قاتل
هنرمندامیرحسین اسرافیلی
ارسال شده در1394/10/10
تگ ها

نظرات

محمد رضا عنایتی (1394/10/27) بسیار عالی و زیبا بود
محمد رضا جعفری (1394/10/27) بسیار زیبا و تاثیر گذار بود
محمد رضا جعفری (1394/10/27) بسیار زیبا و تاثیر گذار بود
محمد رضا جعفری (1394/10/27) بسیار زیبا و تاثیر گذار بود
سیدمحمدمنزوی (1394/10/25) خیلی عالی بود
درمجلس عزایش بیگانه ره ندارد مارااگر گذر بوداین دعوت حسین است